خرید بک لینک
همه چی آرومه و باید بگم در نهایت دل سنگی هنوز دلم براش تنگ نشده و امیدوارم نشه!خیلی وقت پیش یه مطلبی خوندم در مورد خانومایی که ناخواسته آقایون رو از خودشون دور میکنن . یکی از توصیه هایی که کرده بود این بود : وقتی با مردی روبرو شدین یه لحظه تصور کنین که همسر آیندتونه و شما باهاش توی ماه عسل هستین! در این صورت برخورد بهتری با اون آقا دارین!آقا ما یه مدت سعی کردیم به جای گارد گرفتن در مقابل آقایون  این فکر رو در موردشون بکنیم،( بی احترامی نشه به آقایونی که اینجا رو میخونن) اما بعد از تصور این قضیه حس مشمئز کننده ایی بهم دست میداد و اصلا حاضر نبودم حتی  توی خیالمم با اون آقا برم ماه عسل!

برچسب: آخه اینم شد زندگی,آخه اینم شد فامیلی,نمایش آخه اینم شد زندگی, نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: دوشنبه 22 آذر 1395 ساعت: 23:44

امروز بچه خواهرم میگه: خاله خوش به حالت بچه ت!

میگم چرا؟

میگه: آخه تو شعرای قشنگی بلدی براش بخونی. مامانم بلد نیس! تازشم بازیای خوب خوب بامن میکنی. یه عالمه هم نقاشی برام کشیدی.

بعدش با کمی مکث میپرسه اصن بچه ت کجاس؟!!!!

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: دوشنبه 22 آذر 1395 ساعت: 23:44

یه ارباب رجوع داریم که از همون اولین باری که اومد موسسه موج منفی داشت. اصلا حس خوبی بهش نداشتم.و همین باعث شده نسبت به حرفا و رفتاراش حساس بشم.از شانس منم کارش به خنسی(خنصی)(خنثی) خورده و سفارشی که اصولا 10-20 روزه تموم میشه یکماه طول کشیده.چند روز پیش  حسابی از رفتارش عصبی شده بودم. امروز که دیدم از در حیاط اومد داخل به همکار گفتم آقای فلانی کارشو رو ادامه میدی؟ من حوصله شو ندارم.و رفتم اتاق کناری(به اصطلاح از دستش قایم شدم)!بعد که رفت همکارام که دوتا آقا هستن خندیدن و گفتن: سراغتون رو میگرفت انگار گلوش گیر کرده.گفتم بیجا کرده مردک!

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: دوشنبه 22 آذر 1395 ساعت: 23:44

چند روزه سرما خوردم و سرکار نرفتم.طبق برنامه ریزیم قرار بود امروز برم واسش هدیه بخرم اما نمیتونم.فردا هم که تعطیله. کاش دوشنبه فرصت کنم قبل ساعت مقرر برم خرید و گرنه هدیه تولد بی هدیه تولد.این مدت باهم چتای کوتاه کردیم و از حال هم کم و بیش خبر داشتیم.برای روز دوشنبه قرار گذاشتیم فکر نکنم متوجه شده باشه برای چی خواستم ببینمش.باورم نمیشه این سری اینقدر توقعم ازش کم شده و از نبودن و ندیدن و اینا دلخور نمیشم و به جونش غر نمیزنم.اما دیشب هز بس بدحال بودم دلم میخواست پیشم بود و توی بغلش گوله میشدم و میخوابیدم. دلم میخواست بود تا روزای مریضی دستمو میگرفت و کنارم بود. اما نمیشد. فقط دورا دور احوالم رو میپرسید.دیشب خواستم الکی ناز کنم یه متن براش فرستادم:"ازت گله دارم ! این روزا خیلی گله دارم این روزا باید باشی . . این روزا باید دستات باشه باید اخم می کردی نگام می کردی می گفتی ببین منو من اینجام .. درست کنارِ تو کنارِ همه ی تلخی و بغضات اخمتو بیشتر می کردی می گفتی تا سه می شمرم بلند می خندی می خوام همه بفهمن من می تونم تورو بخندونم می خوام همه بفهمن تو کنارِ من امنیت داری نه اصلا فقط یه

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: پنجشنبه 11 آذر 1395 ساعت: 17:55

فردا روز قراره و هیچ چیزی سرجاش نیس حتی ممکن قرار هم سرجاش نباشه.از لحاظ جسمی حالم مساعد نیست و باید کار رو بپیچونم از لحاظ روحی هم خرابم.خبری از حضرت آقا نیس.نمیدونم چرا ولی از صبح پنچر شدم. هی پیاده ها رو نشون داد و هی روضه خوند . از بس  گفت کنار قدم های جابر، حس میکنم دارم همونجا توی راه جون میدم.دم غروبی یه آشنا گفت میخوام باهات حرف بزنم از لحن نگاهش فهمیدم حال دلش خرابه. زبون وا نکرده اشکش در اومد که آره شاید بخوام جدا بشم. هاج و واج نیگاش کردم بغض کردم و گفتم تو غلط میکنی. گفت یعنی چی؟ گفتم فعلا همین یه جمله رو داشته باش تا بعدا سرفرصت باهات حرف میزنم.گفت بیا خونمون کلی باهات حرف دارم و قرار شد این هفته برم سرش.خدایا من همیشه تو همه کاری توی دخترای دور و برم اول بودم اما بزار تو این یه مورد اول و آخر بمونم.نخواه. برای هیچ کسی نخواه. تجربه سخت منو برای کسی نخواه. سرنوشت شوم منو برای کسی ننویس.

برچسب: چرا خوشحال نیستم,چرا خوشحال نيستم,چرا من خوشحال نیستم, نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: پنجشنبه 11 آذر 1395 ساعت: 17:55

دیشب توی ذهنم کلی ببرنامه ریختم که ساعت 9 که از خونه برم بیرون اینقدر طول میکشه برسم فلانجا و اون مغازه ساعت 9:30 باز میکنه و با احتساب 20 دقیقه برای انتخاب و خرید ماگ ساعت 10 کارم تموم میشه.حضرت آقا هم ساعت 10 تازه کلاسش تموم میشه و تا میاد برسه سرقرار نیم ساعت طول میکشه و من فرصت میکنم برم شیرینی فروشی و چندتا دونه کاپ کیک بخرم و با نسکافه و آبجوشی که همراه خودم بردم توی این هوای سرد یه جشن کوچیک دو نفره توی ماشین میگیریم و یه ساعتی خوش میگذره بعد از این چند روز مریضی.آخرای شب پیام دادم فردا کلاس داری؟ چه ساعتی تموم میشه؟ جوابی نیومد. خوابیدم و گفتم خب صبح جواب میده.بعد نماز صبح بود جواب داد کلاس ندارم شاگردام هنوز برنگشتن.گفتم پس قرارمون چی؟گفت قراری نبود!!! گفتم من یه هفته س نوبت گرفتم برای امروز.گفت من که قرارام هول هولکی. کی دیدی یه هفته ایی قرار بزارم.گفتم یعنی چی؟ یعنی نمیای.گفت نه. چجوری بیام.خیلی جاخوردم. اصلا باورم نمیشد به همین راحتی همه برنامه هام بی نتیجه موند.گفتم از دستت میره ها. 10 روز دیگه تموم میشه ها.گفت نمیشه بیام. و داشت توضیح میداد که توی قرنطینه م و ال

برچسب: کنسل شد,کنسل شدن آزمون استخدامی,کنسل شدن پرواز, نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: پنجشنبه 11 آذر 1395 ساعت: 17:54

ده دقیقه ایی نگذشته بود دلم طاقت نیاورد. با خودم گفتم تو که میخواستی تولدش رو تبریک بگی و سورپرایزش کنی حالا نشد حضوری. پیام بده. حداقل اولین نفری باش که تبریک میگه.نزار روز تولدش دلخوری پیش بیاد.دوباره نت رو روشن کردم و یه متنی که از چند وقت پیش آماده کرده بودم براش فرستادم. و کلی تبریک و ماچ و بوس و لاو فرستادم.و دوباره خوابیدم.ساعت نزدیکای 9 بود پیام داد. و چقدر خوشحال شده بود و گفت تازه فهمیدم برای چی اصرار داشتی دوشنبه ببینیم.گفتم هان ببین اعتراف کردی که از قبل گفته بودم.گفتم چه فایده تو همه برنامه هامو خراب کردی. سرکارم نرفتم.و دوباره حرف پیش کشیده شد.راستش باهاش دعوا کردم و کلی حرف بهش زدم  اما هیچ جوره آروم نمیشدم و عصبی بودم از بی خیالیش. تازه اون روی خوشمزگیش گل انداخته بود و مدام مزه میپروند.آخرسر بهش گفتم ده روز دیگه تحمل کن دیگه مزاحمتام تموم میشه و یه نفس راحت میکشی. و گوله گوله اشک میریختم که من چقدر بدبختم که گیر تو افتادم.گفت دوباره لوس شد و خواست خودشو عزیز کنه. گفتم حالا هرچی ولش کن امروز تولدته باید خوش باشی.گفت ساعت 10 جلسه دارم.گفتم آره وقت برای کارای دی

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: پنجشنبه 11 آذر 1395 ساعت: 17:54

روز تولدش بود. نباید ناراحتش میکردم اما اونقدر ناراحت بودم که نمیتونستم هیچی بهش نگم.کلی غرغر کردم و بد و بیراه گفتم. بعدم دوباره با گریه خوابیدم.ساعت 11:30 بود. خواب بودم. دیدم صدای زنگ میاد. کسی خونه نبود انگار.اومدم پشت آیفون. دیدم پشت در وایساده. همون موقع بابام از راه رسیدن. احوالپرسی کردن باهم و اومد تو خونه.بابام صدام کردن که بیا آقای فلانی باهات کار دارن.هنوز گیج بودم. دیووونه پاشده بود اومده بود دم خونمون؟ به چه بهونه ایی؟!من باید با این قیافه هپلی از خواب بیدار شده لنگ ظهر کجا میرفتم؟سریع دست و صورتمو شستم و یه روسری سرکردم و چادرمو پوشیدم و دویدم بالا.سلام کردم و عین آدمایی که انگار خیلی وقته یکی رو ندیدن باهاش احوالپرسی کردم.اونم سر و سنگین جواب داد و گفت غرض از مزاحمت این بود که شمارتون پاک شده بود شماره پدر هم همینطور. از طریق دوستان هم نتونستم پیداتون کنم. رفتم موسسه که چند روزه اونجاهم تشریف نبردین. گفتم بیام دیگه دم خونتون.گفتم خوش اومدین در خدمتم.یه چندتا کتاب  و جزوه بهم داد و گفت زحمت ویرایش اینا رو برام میکشید؟! میخوام چاپ مجددشون بکنم برای بچه های دانشگاه.هاج

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: پنجشنبه 11 آذر 1395 ساعت: 17:54

بعد از رفتنش به بهونه لباس عوض کردن رفتم تو اتاقم.

همون وقت زنگ زد. گوشیو برداشتم و گفتم دیوووونه. تو واقعا دیوونه ایی.

گفت بی تابی صبحت رو طاقت نیاوردم. دیدم چه بهونه ایی بیارم و بیام یاد تصحیح کتابا افتادم.

گفتم عجب آدمی هستی. تو شماره منو گم کردی؟!

تو رفتی موسسه و من نبودم؟!

گفت منم بلدم سورپرایز کنم. حالا دیگه ناراحت نباش قربونت برم.

گفتم کاش میشد بغلت کنم و ببوسمت. کاش میشد به همه بگم این دیووونه عشق منه.

برچسب: تولدت مبارک,تولدت مبارک عشقم,تولدت مبارک اندی, نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: پنجشنبه 11 آذر 1395 ساعت: 17:54

چرا باید کلاسشون امروز کنسل باشه؟

مگه همه دانشگاهها باز نیستن؟

امروز آخرین فرصت بود!

برچسب: دریغا,دریغا نیست همدردی موافق,دریغا شیرآهن کوه مردا, نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: پنجشنبه 11 آذر 1395 ساعت: 17:54

ماه صفر تموم میشه اما دوست داشتنت نه!سیندرلا رو یادتونه ساعت 12 که میشد فرصتش تموم میشد؟!حالا شده حکایت من.به جرات میتونم بگم این سری از بدترین دوره های محرمیت با حضرت آقا بود.نه اینکه باهم دعوا کرده باشیم یا بحث و جدل اما بدترین بود چون همدیگه رو ندیدیم و برای هم وقت نداشتیم. یعنی داشتیم اما سعی نکردیم.من بواسطه قولی که داده بودم اعتراض آنچنانی نکردم و ندیدن ها و نبودن هاشو سکوت کردم و اون به قول خودش پیر شده و محتاط.خلاصه که:دوستش دارمدوستم دارهاما نمیتونیمباهم باشیم.

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: پنجشنبه 11 آذر 1395 ساعت: 17:54

شب بدی بود. دو شب پیش رو میگم.داشتیم چت میکردیم. حرف از تموم شدن مدت پیش اومد. خواست تمدید کنیم. مخالفت کردم. دلیلش رو پرسید. گفتم باز محرم بشیم که محلم نزاری؟ گفت اره.گفتم عجب رویی داری. گفت دوستت دارم. نمیتونم. باید باشی.گفتم بایدی در کار نیس. من اینجوری نمیتونم.گفت منم نمیتونم. بهم ثابت شد مرد دو زنه بودن نیستم. عرضه ش رو ندارم . پیر شدم. محتاط شدم. آبروم مهمه. واقعا خدا یه چیزی میدونست که شرط عدالت رو گذاشت. من نمیتونم این عدالت رو رعایت کنم. مدیونت میشم همیشه. تو خانومی میکنی هیچی نمیگی اما من میفهمم ته دلت شاکی هستی.چندبار امتحان کردم اما هربار رفوزه شدم. دوستت دارم و تحمل نبودنت رو ندارم از طرفی هم نمیتونم باهات باشم.گفتم حتی هفته ایی دو سه ساعت هم نمیتونی؟گفت نه! گفتم باشه من از اولشم میدونستم تو نمیتونی اما تو چهارسال پیش گفتی میتونی. گفتی هراتفاقی بیفته هستی. گفتی دوستم داری.گفت هنوزم میگم دوستت دارم بیشتر از چهارسال پیش.اینارم اگه تو بخوای همینجوری که بوده تمدید کنیم اما اگه نخوای میرم و وقتی برمیگردم که بتونم کنارت باشم.گفتم نه !من دیگه تحملش رو ندارم. آدم اگه چیزی براش مهم

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: پنجشنبه 11 آذر 1395 ساعت: 17:54

صفحه بندی